شب های تابستان با داستانهای عشقانه عارفانه

داشتن زندگیی سرشار از شادی وامید.

10 درس بسیار جالب

درس اول :
یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف سرویس قدم می زدند
یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه
جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم
منشی می پره جلو و میگه: اول من، اول من!
من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم!
پوووف! منشی ناپدید میشه ...
بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من، حالا من
من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه
مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!

نتیجه اخلاقی : همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه !


 
درس دوم :
یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش
راهبه سوار میشه و راه میفتن
چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه
راهبه میگه: پدر روحانی، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار …!
کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه
چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پای راهبه تماس میده …!
راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!!!
کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه
بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی!!!

نتیجه اخلاقی : اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی !


 
درس سوم :
بلافاصله بعد از اینکه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد حمام شد
همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد
زن پیتر یه حوله دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه
همسایه شون -رابرت- پشت در ایستاده بود
تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان ۱۰۰۰ دلار بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین!
بعد از چند لحظه، زن پیتر حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پیتر میده و میره …!
زن دوباره حوله رو دور خودش پیچید و برگشت
پیتر پرسید: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسایه مون بود
پیتر گفت: خوبه… چیزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!

نتیجه اخلاقی : اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی دارید که به اعتبار و آبرو مربوط میشه، همیشه باید در وضعیتی باشید که بتونید از اتفاقات قابل اجتناب جلوگیری کنید !


 
درس چهارم :
من خیلی خوشحال بودم !
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم. والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود
فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم
یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم
اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم
وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!
ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس رو بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم. به خانوادهء ما خوش اومدی !!!

نتیجه اخلاقی : همیشه سعی کنید کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید شاید براتون شانس بیاره !


 
درس پنجم :
یه شب خانم خونه به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه!
صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه
شوهر بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچكدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیكنن!
یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوستهای صمیمیش (مذكر) بمونه
خانم خونه بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه : ۱۵ تاشون تایید میكنن كه آقا تمام شب رو خونه ی اونا مونده! ۵ تای دیگه حتی میگن كه آقا هنوزم خونه اونا پیش اوناست !!!

نتیجه اخلاقی : یادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری برای همدیگه هستند !


 
درس ششم :
چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کردن
بعد از مدتی یكی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می كشونن به تعریف از فرزندانشون :
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه كار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت كرد.
پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس و اونقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد !
دومی: جالبه. پسر من هم مایه افتخار و سرفرازی منه. توی یه شركت هواپیمایی مشغول به كار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده... پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صمیمیترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد !!!
سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده
اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس كرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد!
هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریكات به خاطر چیه؟!
سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كردیم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف كنی؟!
چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه كلوپ مخصوص كار میكنه!
سه تای دیگه گفتند: اوه مایه خجالته چه افتضاحی !!!
دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم... در ضمن زندگی بدی هم نداره.
اتفاقا همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت !!!

نتیجه اخلاقی : هیچوقت به چیزی كه كاملا در موردش مطمئن نیستی افتخار نكن !


 
درس هفتم :
توی اتاق رختكن كلوپ گلف، وقتی همه آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمكت شروع میكنه به زنگ زدن.
مردی كه نزدیك موبایل نشسته بود دكمه اسپیكر موبایل رو فشار میده و شروع می كنه به صحبت
بقیه آقایون هم مشغول گوش كردن به این مكالمه میشن ...
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟
مرد: آره !
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم
اینجا یه كت چرمی خوشگل دیدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالی نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره!
زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید ۲۰۰۶ رو دیدم... یكیشون خیلی قشنگ بود قیمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی كن ماشین رو با تمام امكانات جانبی بخری !
زن: عالیه. اوه یه چیز دیگه، اون خونه ای رو كه قبلا میخواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بیشتر ندی !!!
زن: خیلی خوبه. بعدا می بینمت عزیزم. خداحافظ
مرد: خداحافظ
بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی كه با حسرت نگاهش میكردن میندازه و میگه: كسی نمیدونه كه این موبایل مال كیه ؟!

نتیجه اخلاقی : هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذارین !


 
درس هشتم :
یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن.
وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم!
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:
چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم
فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه.
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:
این خیلی رمانتیكه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد
بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه.
فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!

نتیجه اخلاقی : مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند !


 
درس نهم :
یه مرد ۸۰ ساله میره برای چكاپ. دكتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زایمانش میرسه
نظرت چیه دكتر؟!
دكتر چند لحظه فكر میكنه و میگه: خب بذار یه داستان برات تعریف كنم. من یه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نمیده. یه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل! همینطور كه میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شكارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ كشته میشه و میفته روی زمین!!!
پیرمرد با حیرت میگه: این امكان نداره! حتما یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دكتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا منظور منم همین بود !!!

نتیجه اخلاقی : هیچوقت در مورد چیزی كه مطمئن نیستی نتیجه كار خودته ادعا نداشته نباش !


 
درس دهم :
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد!
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد.
پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت: "اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم".
"برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم".
مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد ...

نتیجه اخلاقی : خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی که وقت نداریم به ندای قلبمان گوش کنیم، او مجبور می شود بگونه ای عمل کند که شاید به مزاقمان خوش نیاید ... در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور ....


+نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن 1390 ساعت12:26 ب.ظ توسط yalda | حرفی داری؟ |

پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم

من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم

حرفای عاشقونه بگیم

پیرزن قبول کرد

فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت

ولی پیرزن نیومد

وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه

ازش پرسید چرا گریه میکنی؟

پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:

بابام نذاشت بیام


+نوشته شده در یکشنبه 6 شهریور 1390 ساعت06:24 ق.ظ توسط yalda | نظرات |

رفتم بچه خواهرمو از مهدکودک بیارم،مربیه میگه: بچه رو میبریدش؟
 
پَـــ نــه پَــــــ همینجا میخورمش 


رفیقم شمارمو می خواست, گفتم: یادداشت کن 0932گفت : تالیا داری؟
 
پَـــــ نـــ پـــــَ همراه اول شماره خالی نداشت بهم تو تالیا خط داد

به یارو راننده میگم..آقا اگه میشه یكم سریعتر..الان هواپیما میپره...
میگه..به سلامتی مسافرین؟....
 
پَـــــ نـــه پَــــ فندك هواپیما دیشب دستم جامونده....میرم بدم به رانندش
رفتم بالای برج میخواستم خودمو بندازم پایین
یارو میگه میخوای خودکشی کنی؟
 
 پَـــــ نـــه پــــَ اومدم ببینم سرعت صفر تا صدم از این بالا تا پایین چقدر میشه، بجای پروژه بدم دانشگاه
رفتم سم بخرم واسه سوسك یارو میگه میخواین سریع بمیره؟!
 
پَــــ نـــه پَـــ میخوام شكنجش كنم ازش اعتراف بگیرم!!!

به اپراتور اداره میگم لطفا شماره فلانی رو برام بگیر .
میگه گرفتم وصل کنم؟
 
پَــــ نـــه پـــَ فوت کن , قطع کن 


زنگ زدم 115، میگه آمبولانس میخواین قربان؟
 
پَــــ نــه پــــَ یه پلیس 110 میخوام, بقیش هم آدامس بدین!

یارو اومده می‌بینه همكارم توی اتاق نیست
باز می‌پرسه خانم فلانی نیست؟پَـــ
پــــَ نــه پـــَ هستن. افتادن پشت اون كمد. با خط‌كش بزن دربیا.

حواسم نبود با صورت رفتم تو در میگه ندیدیش؟
پَــــ نــه پـــَ من داركوبم می خوام با منقار یه سوراخ برا خودم باز كنم برم تو

زنگ زدم میگم مامان بیا منو گرفتن...
میگه خاک تو سرم, گشت ارشاد؟
پَــ نــه پـــــَ مرکز نخبگان ایران

سوار تاکسیم میگم آقا نگه دارید میگه پیاده میشی؟
پَـــ نـــه پــــَ میخوام باد لاستیکا رو چک کنم...!!

طوطی گرفتم فامیلمون اومده میگه طوطیه؟
پَـــ نـــه پــــَ یا کریمه یه کم با فتوشاپ تغییرش دادم

داشتم تلویزیون میدیدم مادر بزرگم اومده کانال رو عوض کرده بعدش به من میگه داشتی میدیدی؟؟؟!!!
پَـــ نـــه پــــَ داشتم گرمش میکردم تا شما بیای ببینی!!!!!

به استاد میگم لطفا كمكم كنید دارم مشروط میشم
میگه نمره میخوای ؟
پَـــ نــه پـــَ نظر شما رو در مورد مقدار و جنس خاكی كه باید بریزم تو سرم میخوام!

+نوشته شده در جمعه 4 شهریور 1390 ساعت11:39 ق.ظ توسط yalda | باحال بود؟ |

به دوستم میگم من عاشق این ماشین شاسی بلندام. میگه منظورت پرادو و رونیزو ایناست؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ منظورم کامیونو تراکتورو ایناست!

ماشینه تا شیشه جمع شده. یه نفر اون بغل افتاده پارچه سفید روش كشیدن. یارو داره رد میشه … میگه مرده؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ تصادف خستش كرده خوابیده

ایستک خوردیم شیشه هاش رو کابینت گذاشته. دوستم شب اومده می گه ایستک خوردید؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ شیشه خالی خریدیم ژست بگیریم که ایستک خوردیم !

هفته پیش مریض شدم، رفتم آمپول بزنم. آمپولارو دادم به پرستاره. میگه آمپول بزنم؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ توش آب پر کن تفنگ بازی کنیم!

روی نیمکت توی پارک، روزنامه دستمه… اومده میگه… روزنامه میخونی؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ سبزی خریدم نمیدونم لای کدوم صفحه گذاشتم

دندونم بد جوری درد میکرد. دستمو گذاشته بودم رو صورتم … دوستم دید منو پرسید دندونت درد میکنه؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم اذان میگم گذاشتمش رو میوت، همسایه ها اذیت نشن!

دراز کشیده بودم لب استخر. دوستم میگه آفتاب می گیری؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ با خورشید مسابقه گذاشتیم، هر کی دیرتر بخنده برندس !

رفتم بچه خواهرمو از مهدکودک بیارم. مربیه میگه بچه رو میبریدش؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ همینجا میخورمش

دارم کباب درست میکنم رو منقل و سیخای کبابو میگردونم. اومده خودشو لوس کرده با لحن بچه گونه میگه عشقم داری کباب درست میکنی؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم فوتبال دستی بازی میکنم

جلو عابر بانک تو صف وایسادم یارو می گه ببخشید شمام پول میخاین؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ خونه کامپیوتر نداریم میام اینجا فیس بوکم رو چک کنم

برای طرح یه شکایت رفتم کلانتری. طرف میگه از کسی شکایت دارین؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم فرار مایکل اسکلفیلد رو از فاکس ریور گزارش کنم

مگس نشسته رو برنج به خواهرم میگم: مگــــــــس … ! میگه بکشمش؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ زشته برنج خالی بخوره یکم خورشت بریز واسش

رفتم گیلاس بخرم. یارو میگه بریزم تو پلاستیک؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ همینجوری دونه ایی بده بندازم دور گوشم خوشگل شم !!!

به دوستم میگم دیشب تو کرمان یه پسره بنزین ریخته سرش خودشو تو خیابون آتیش زده. میگه سوخت؟!

پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه جون گرفت رفت مرحله بعد !

دارم فیلم میبینم. زنه توش بیکینی پوشیده. مامانم اومده میگه کانال خارجیه؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ کانال ایرانیه اما این یه فیلم رو قبل از سانسور دارن پخش می کنن تا حواس بیننده ها رو تست کنند!

رفتم مرغ سوخاری بخرم یارو میگه همین‌جوری میبری؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه شورت پاش کن جلو مهمونا خجالت نکشه

رفتم دفتر هواپیمایی میگم عجله دارم میشه پرواز امروز شیراز رو واسم چک کنید؟ میگه اگه جا داد بگیرم؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ نگیر بذار پر شه من فردام میام چک میکنم با هم بخندیم

جلو در اورژانس بیمارستان اعصاب خورد دارم قدم میزنم. یارو میگه آقا چرا انقدر پریشونی مریض بد حال داری؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ تو امریکن آیدل اجرا دارم تو فکرم چجوری بخونم که سایمون ایراد نگیره!

سوار تاکسی شدم. یارو صدای ضبطشو تا ته زیاد کرده بود. میگم میشه صدای ضبطتونو کم کنید؟ میگه اذییتتون میکنه؟!

پـَـَـ نــه پـَـَــــ گفتم کم کنی این یه تیکشو من بخونم ببینی صدای کدوممون بهتره!

رفتم دستشویی عمومی در میزنم میگم یکم سریع تر. میگه شمام دستشویی داری؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم ببینم شما کم و کسری نداری ؟!

به دوستم میگم وی پی ان داری؟ میگه واسه رد شدن از فیلترینگ میخوای؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ واسه رد شدن از تنگه ابو غُریب میخوام. هم سنگرام منتظرن!!!

رفتم دنبال دوستم، زنگ خونه رو زدم میگم منتظرم، میگه بیام پایین؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ بیا بالا پشت بوم، با هلیکوپتر اومدم

با دوستم رفته بودیم استخر غریق نجات اومده میگه میخوایین شنا كنین؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدیم تو آب حل بشیم به عنوان املاح معدنی مردم استفاده كنن

سوسکه را کشتم جنازشو ورداشتم ببرم بندازم بیرون. مامانم بین راه نگاه میکنه میگه کشتیش؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ تو دستشویی خوابش برده بود دارم میبرمش تو رختخوابش بخو ابه

رفتم واسه ثبت نام رانندگی زَنه میگه واسه آموزش اومدین ؟؟!!

پـَـَـ نــه پـَـَــــ پول میدم که منو سوار ماشینتون کُنین بشینم رو پای راننده غان غان کُنم

سر کلاس آیین نامه رانندگی پلیسه یه تابلو را از من پرسیده. میگم عبور دوچرخه ممنوع. میگه این دوچرخه است؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ تانکه. میگه پـَـَـ نــه پـَـَـــ و مرض! هنوز فرق دوچرخه با موتورگازی را نمیدونی؟

به دوستم میگم دارم واسه چند روز میرم آبادان. میگه واسه کار داری میری؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه دماسنج خریدم دارم میرم تو دمای بالای 50 درجه تستش کنم

رفتم الکتریکی می گم آقا سه راهی دارین؟ میگه سه راه برق؟!!!

پـَـَـ نــه پـَـَــــ سه راه آذری، دربست

نصفه شب یکی از بالا درمون پرید تو حیاط داداشم گفت علی دزده؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ “زوروِ ” داره از دست گروهبان گارسیا در میره

پسره اومده خواستگاریم میگم من الان می خوام درس بخونم می گه یعنی چند سال دیگه می خوای ازدواج کنی؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ 10 دقیقه صبر کنی این صفحه رو بخونم درسم تموم میشه

یارو نشسته کنار خیابون نوک دماغش چسبیده به زمین. دوستم میگه : معتاده؟!

پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخواد انعطاف بدنشو به رخ بکشه

کارتمو دادم به بلیط فروش مترو میگه شارژش کنم؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ میرم از شارژ خورشیدی استفاده می کنم

بچه داییم به دنیا اومده. همه خوشحال و اینا. مامان بزرگم برگشته میگه حالا میخاین براش اسم بذارین؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخایم همین جوری ولش کنیم اسمش بشه نیـــــو فولدر

دارم با تلفن حرف میزنم. بابام میگه دوستت بود؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ ژاک شیراک بود در مورد مناقشات اخیر خاورمیانه نظرمو میخواست

تو صف بربری نوبتم شده یارو میگه بربری میخوای؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم از شاگردت تایپ یاد بگیرم

پسر همسایمون تو پارک داشت بریک دنس می کرد یکی اومده بعد نیم ساعت تماشا میگه ایشون داره میرقصه؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ شربت خاکشیر خورده می خواد ته نشین نشه

با ماشین افتادیم ته دره یارو میگه زنگ بزنم آمبولانس بیاد؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه مشکل درون خانوادست خودمون حلش میکنیم

تو اداره پشت میز کارم نشستم،ارباب رجوع اومده میگه کارمند اینجایین؟

پــــ نـــه پــــــَ رئیس سازمان هوا فضای ناسام اومدم فقط کار تورو راه بندازم!!!

جلو توالت عمومی وایسادیم یارو می گه آقا ببخشید شما هم تو صف توالت وایسادین..؟

پـَـَـ نــه پـَـَــ ما سوسکیم اومدیم نهار!!

شب دارم می خوابم.. بابام می گه داری می خوابی؟

پــــ نـــه پـــــ دارم امتحان می کنم تشکش خوبه یا نه..

دوستم پاش تو گچ یارو میگه شکسته؟

پـَـَـــ نــه پـَـَـــ پاشو گچ کرده که از شهرداری عوارض نوسازی بگیره

از دستشویی شرکت اومدم بیرون منشیه یه نگاهی میکنه و با پوزخند میگه دستشویی بودین؟

پـــــ نـــه پــــ بک تو بک آفتابه ام طفلی مرخصیه رفتم جاش واستادم

به دوستم میگم ببین تن ماهی تاریخ انقضاش کیه؟ میگه یعنی تاریخ خراب شدنش؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ تاریخ عروسی ننه بابای ماهی اس میخوام واسشون جشن سالگرد بگیرم

رفتم فروشگاه میگم سیخ داری؟میگه برا کباب؟
پــــ نـــه پـــــ برا خاروندن دیافراگمم از تو دهنم می خوام

تو آشپزخونه استکان و قندون از دستم افتاد شکست با صدای خفن.مامان اومده میگه چیزی شکوندی؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ شیشه ی نازک تنهایی دلم بود منتها صداش رو گذاشتم رو اکو حال کنین

کارت سوخت ماشینو برداشتم دارم میرم بابام میگه میری بنزین بزنی؟؟؟

پـَـَـ نــه پـَـَــ میرم آب هویچ بریزم تو باکش نور چراغاش زیاد شه

مرغ عشقم مرده و درحالی که پاهاش روبه بالاس افتاده کف قفس. دوستم اومده می گه : اِ مرغ عشقت مرد؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ کمر درد داشته دکتر گفته باید طاق باز دراز بکشه کف قفس

تو بهشت زهرا دنبال قبر یکی می گشتیم. یه ادم خوشحال اومده داره با ما رو سنگ قبرا رو می خونه. بعد میگه دنبال قبر کسی می گردین؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ دستیار عزرائیلم اومدم ببینم کسی زود تر از موقع نمرده باشه

ساعت ١١ اومدم خونه مامانم میگه الان اومدی؟

پــــ نــــه پـــــ ٢ساعت پیش اومدم الان تکرارش داره پخش میکنه

زنگِ خونه رو میزنم مامانم میپرسه میخای‌ بیایی تو ؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ می‌خوام ببینم اف ف سالمه یا نه

استاد: کی جواب این سوالو میدونه؟ من دستمو بردم بالا.استاد: میخوای جواب بدی؟

پــــَ نـــه پــــَ میخوام ببینم باد از کدوم ور میاد

دو دقیقه دیر رفتم سر کلاس، استاد میگه شما دانشجوی این کلاسید؟

پـَـَـ نــه پـَـَــ دانشجوی کلاس آواز استاد شجریانم!شما استاد شجریانید؟

رفتم واسه خودم و دوستم دلستر خریدم، میگه واسه من خریدی؟؟؟

پــــ نـــه پـــــ دلستره تو یخچال داشت یخ میزد میمرد، نجاتش دادم

رفتم رستوران به پیش خدمتش میگم میشه منو بدین ..میگه میخوای غذا سفارش بدی؟؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخواستم ببینم منویه غذاتون چی کم داره بگم مامانم بپزه براتون بیارم

گفتم غم تو دارم..گفتا غمت سر آید…

پــــ نــــه پـــــ میخوای یه عمری غم تو رو داشته باشم…

گزارشگر : و در اینجا گوساله ای را در حال شیر خوردن می بینیم !

پـَـَـ نــه پـَـَ گوساله ای را می بینیم که مامانش رو داره باد می کنه بره هوا . خودش با دوستاش برن ددر

تو اداره پشت میز کارم نشستم،ارباب رجوع اومده میگه کارمند اینجایین؟

پـــــ نـــه پـــــ رئیس سازمان هوا فضای ناسام اومدم فقط کار تورو راه بندازم!!!!!

صدای خرپفش کشتمون !تکونش دادم از خواب پریده،میگه سر صدام اذیتت می‌کنه ؟

پـــ نـــه پـَـَـ جنس صداتو دوست دارم می‌خواستم بت بگم سعی‌ کن تو اوج که میری رو تحریرات بیشتر کار کنی‌!

تو جاده پلیس دیدم دستمو کردم بیرون انگشتمو می چرخونم. رفیقم میگه: داری به ماشینای روبرویی علامت میدی؟!

پـــ نـــه پـــــ دارم هوا رو با انگشتم هم می زنم خنک شه

من یه نفر فقط تو تاکسیم، پولو دادم به راننده…میگه: یه نفر؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ ۴تا حساب کن مشتری شیم!!

با دوستم رفتیم خرید.برگشتیم دیدیم ماشینش نیست میگه: دزدیدنش؟

پـــ نـــه پــــ خسته شده بود از بس منتظر ما وایساد. اس ام،اس داد گفت من میرم خودتون بیاین!

میگم آقا خمیر دندون سفید کننده می خوام؟میگه برا دندونات؟؟؟؟؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ می خوام کاسه دستشویی رو برق بندازم!!!!!!!!!

مگس اومده تو خونه رفتم حشره کش آوردم مامانم میگه میخوای بکشیش؟

پـَـَـ نــه پـَـَـ میخوام بزنم زیر بغلش بوی عرق نده

به مامانم میگم قوری کجاست ؟ میگه میخوای چای بخوری ؟!

پـــ نـــه پـــــ میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش درومد!!!!!!

سوسک اومده تواتاق دمپایی رودادم مامانم..میگه بزنمش؟؟؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ بده پاش کنه تندتر بدوه !!

کامپیوترم یه ویروس وحشی گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده: آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟

پـــ نـــه پـــ می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه عصای دستم بشه!

تو تاکسی کناریم به راننده گفت من بچه امام حسینم ، راننده پرسید میدون امام حسین؟

پــــ نـــه پــــــ ایشون خود علی اصغره ماشالله بزرگ شده مرد شده

رفتم داروخونه…میگم باند دارین؟میگه واسه زخم؟

پـــ نــه پـــبانده فرودگاه حیاط خونمون خراب شده…بابام همینجور داره با هواپیماش دوره خونه میچرخه.!!

رفتیم رستوران گارسون اومده میگه چیزی میل دارین؟؟؟

پـــ نــه پــــ غدامونو همین الان خوردیم گفتیم بیایم اینجا آروقشو بزنیم دور هم بخندیم!!

رفته بودم اهدای خون مرده میپرسه می خوای خون بدی؟

پـَـَـ نــه پـَـَــ… اومدم نون خشک بدم جوجه بگیرم

جلو توالت عمومی وایسادیم یارو می گه آقا ببخشید شما هم تو صف توالت وایسادین..؟

پـَـَـ نــه پـَـَــ ما سوسکیم اومدیم نهار!!


+نوشته شده در دوشنبه 31 مرداد 1390 ساعت07:43 ق.ظ توسط yalda | حسابی خندیدی؟ |

 چین

زشت است گیره سر از چین بیاوریم

کبریت های بی خطر از چین بیاوریم

 

آورده ایم هرچه شما فکر می کنید

 

چیزی نمانده شعر تر از چین بیاوریم

 

هرچند توی کشور ایران زیاد هست

 

ما می رویم گورخر از چین بیاوریم

 

آورده ایم ما نمک از ساحل غنا

 

پس واجب است نیشکر از چین بیاوریم

 

هی نیش میزنند و عسل هم نمیدهند

 

زنبورهای کارگر از چین بیاوریم

 

حالاکه خشگلان همه رقاص گشته اند

 

صدواجب است شاه فنرازچین بیاوریم

 

خشکیده است پس بدهینش به روسیه

 

دریای خشگل خزر از چین بیاوریم

 

تا اینکه جمعیت دو برابر شود سریع

 

باید که دختر و پسر از چین بیاوریم

 

حالا که نیست کار بزان پای کوفتن

 

ما می رویم گاو نر از چین بیاوریم

 

یک روز اگر که مردم ایران غنی شوند

 

باید گدا و دربه در از چین بیاوریم

 

گویند سرّ عشق نگویید و نشنوید

 

ما می رویم لال و کر از چین بیاوریم

 

سعید بیابانکی


+نوشته شده در چهارشنبه 4 اسفند 1389 ساعت07:24 ب.ظ توسط yalda | دمش گرم نه؟؟؟ |

آیا میدانید هاله شما چه رنگی است؟؟؟

در صورتیکه تاریخ تولد شما در:
اول فروردین ماه باشد سیاه هستید

بین دوم فروردین تا ۱۱ فروردین باشد ارغوانی هستید

بین ۱۲ تا ۲۱ فروردین باشد. شما سرمه ای است

بین ۲۲ فروردین تا ۳۱ فروردین باشد نقره ای هستید.

بین یکم اردیبهشت تا ۱۰ اردیبهشت باشد سفید هستید.

بین ۱۱ اردیبهشت تا ۲۴ اردیبهشت باشد شما آبی هستید.

بین ۲۵ اردیبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلائی رنگ هستید.

بین ۴ خرداد تا ۱۳ خرداد باشد شما شیری رنگ هستید.

بین ۱۴ خرداد تا ۲۳ خرداد ماه باشد شما خاکستری هستید.

بین ۲۴ خرداد تا دوم تیر ماه باشد شما رنگ خرمائی هستید.

سوم تیر ماه باشد رنگ شما خاکستری است.

بین ۴ تیر ماه تا ۱۳ تیر ماه باشد شما قرمز هستید.

بین ۱۴ تیر ماه تا ۲۳ تیر ماه باشد شما نارنجی هستید.

بین ۲۴ تیر ماه تا سوم مرداد ماه باشد شما زرد هستید.

بین ۴ مرداد ماه تا ۱۳ مرداد باشد شما صورتی هستید.

بین ۱۴ مرداد تا ۲۲ مرداد باشد شما آبی هستید.

بین ۲۳ مرداد تا یکم شهریور باشد شما سبز هستید.

بین ۲ شهریور تا ۱۱ شهریور باشد شما قهوه ای هستید.

بین ۱۲ شهریور تا ۲۱ شهریور باشد شما کبود رنگ هستید.

بین ۲۲ شهریور تا ۳۱ شهریور باشد شما لیموئی هستید.

متولدین یکم مهر ماه زیتونی هستند.

بین ۲ مهر تا ۱۱ مهر ماه ارغوانی هستید.

بین ۱۲ مهر تا ۲۱ مهر ماه شما رنگ سرمه ای دارید.

بین ۲۲ مهر ماه تا یکم آبان ماه شما نقره ای هستید.

بین ۲ آبان تا ۲۰ آبانماه باشد شما سفید هستید.

بین ۲۱ آبانماه تا ۳۰ آبانماه باشد رنگ شما طلائی است.

بین یکم آذر ماه تا ۱۰ آذر ماه باشد شما شیری رنگ هستید.

بین ۱۱ آذر ماه تا ۲۰ آذر ماه باشد شما خاکستری هستید.

بین ۲۱ آذر تا ۳۰ آذر باشد شما خرمائی رنگ هستید.

متولدین اول دیماه نیلی رنگ هستند.

بین دوم دی ماه تا ۱۱ دی ماه باشد رنگ شما قرمز است.

بین ۱۲ دی ماه تا۲۱ دی ماه باشد شما نارنجی هستید.

بین ۲۲ دی ماه تا ۴ بهمن ماه باشد شما زرد هستید.

بین ۵ بهمن تا ۱۴ بهمن ماه باشد شما صورتی هستید.

بین ۱۵ بهمن تا ۱۹ بهمن ماه باشد شما آبی هستید.

بین ۲۰ بهمن تا ۲۹ بهمن ماه باشد شما سبز هستید.

بین ۳۰ بهمن تا ۹ اسفند ماه باشد شما قهوه ای هستید.

بین ۱۰ اسفند تا ۲۰ اسفند باشد شما کبودی رنگ هستید.

بین ۲۱ اسفند تا ۲۹ اسفند باشد لیمویی هستید.

قرمز
با نمک و دوستداشتنی، مشکل پسند اما همیشه عاشق…….و اینطور بنظر میرسد که مورد محبت نیز باشید. با روحیه و بشاش اما در همان زمان میتوانید بد اخلاق هم شوید قادرید با مردم بسیار خوب و با ملاطفت برخورد کنید و این همان عشقی است که میتواند در راهی که در پیش دارید
همراهتان باشد . آدمهایی را که راحت صحبت میکنند دوست دارید این آدمها باعث میشوند احساس راحتی بیشتری داشته باشید.

شیری رنگ
اهل رقابت و بازی دوست. دوست ندارد ببازد ولی همیشه بشاش است. شما قابل اعتماد و امین هستید و خیلی علاقه دارید وقت خود را بیرون بگذرانید، با دقت عشقتان را انتخاب میکنید . و بسادگی عاشق نمی شوید اما وقتی او را یافتید تا مدتهای طولانی دوستش خواهید داشت.

نیلی
شما بیشتر متوجه نگاهتان هستید و استانداردهای بالائی در انتخاب عشق دارید. هر راه حلی را با دقت و تفکر انتخابمی کنید و بسیار بندرت مرتکب اشتباه احمقانه میشوید دوست دارید رهبر باشید و به راحتی می توانید دوستان جدید پیدا کنید.

خاکستری
جذاب و فعال هستید، شما هرگز احساستان را پنهان نمی کنید و هر آنچه را که درونتان است آشکار می سازید. اما ضمنا میتوانید خودخواه هم باشید. می خواهید مورد توجه باشید و نمی خواهید بطور نا برابر با شما برخورد شود. میتوانید روز مردم را روشن کنید. شما میدانید در زمان مناسب چه بگویید و خوش اخلاق هستید.

سبز
خیلی خوب با افراد تازه کنار می آیید. در واقع آدم خجالتی ای نیستی اما گاهی اوقات با کلماتت به عواطف مردم آسیب می رسانید. دوست دارید تا مورد توجه و علاقه کسی باشید که دوستش دارید ولی اغلب تنهایید و به انتظار فرد مورد نظرت می مانید.

طلائی
شما میدانید چه چیزی درست و چه چیزی نادرست است. آدم بشاشی هستید و زیاد بیرون میروید. بسیار سخت میتوانی فرد مورد نظرت را پیدا کنی اما وقتی او را یافتی تا سالیان متمادی دوباره عاشق نمی شوی.

صورتی
شما همواره در تلاشید تا در هر چیزی بهترین باشید و دوست دارید به سایرین کمک کنید. اما بسادگی قانع نمی شوی. دارای افکاری منفی هستید و در جستجوی عشقی شورانگیز مانند آنچه در قصه هاست هستید.

زرد
شما شیرین و بیگناهید ، مورد اعتماد بسیاری از مردم ، و دارای رهبریتی قوی در ارتباطاتتان هستید. شما خوب تصمیم میگیرید و انتخاب درستی در زمان مناسب می گیرید. همواره در افکار داشتن روابط عاشقانه بسر می برید.

خرمائی
باهوشید و میدانید چه چیزی درست است. میخواهید همه چیز را مطابق میل خود کنید که گاهی میتواند بدلیل عدم توجه به نظر دیگران مشکل ساز باشد. اما در مورد عشق صبور هستید. وقتی فرد مورد نظرتان را یافتید برایتان دشوار است فرد بهتری پیدا کنید.

نارنجی
در مقابل اعمالتان مسئولیت پذیر هستید، می دانید چگونه با مردم رفتار کنید. همواره اهدافی برای دستیابی به آنها دارید و حقیقتا برای رسیدن به آنها تلاش میکنید ، فردی آماده رقابت هستید. دوستانتان برایت بسیار مهم هستند و قدر آنچه را که دارید میدانید، گاهی اوقات واکنشتان زیادی شدید است و علت آن نیز احساساتی بودنتان است.

ارغوانی
اسرار آمیز هستید، بهیچوجه خودخواه نیستید ، زود و آسان نظرتان جلب میشود. روزتان با توجه به خلقتان میتواند غمگین یا خوش باشد. بین دوستان محبوب هستید اما میتوانید دست به عمل احمقانه ای نیز بزنید ، بسادگی امور را فراموش میکنید. بدنبال شخصی هستید که قابل اعتماد باشد.

لیموئی
آرام هستید، اما بسادگی عصبانی می شوید. به آسانی حسادت می ورزید و در مورد چیزهای کوچک اعتراض میکنید، نمیتوانید به یک کار بچسبید اما دارای شخصیتی هستید که اعتماد و علاقه همه را جلب میکند.

نقره ای
خیال پرداز و بامزه اید ، دوست دارید چیز های جدید را بیازمایید. علاقه دارید خود سازی کنید و بسادگی میآموزید، براحتی میتوان با شما صحبت کرد و شما نصایح خوبی میدهید. وقتی موضوع دوستی است متوجه میشوید نمی توان به کسی اعتماد کرد، اما وقتی دوستان واقعی خود را یافتید تا پایان عمر به آنها اعتماد میکنید.

سیاه
شما یک مبارز هستید و دارای انگیزه اید. اما تغییر در زندگی را نمی پسندید. زمانی که تصمیمی گرفتید، روی تصمیمتان تا مدتها پای می فشارید. زندگی عشقی شما نیز توام با مبارزه است و مثل همه نیست.

زیتونی
شما روشن قلب و آدم گرمی هستید. همراه خوبی برای فامیل و دوستانید. خشونت را نمی پسندید و میدانید چه چیزی درست است. شما مهربان و بشاش هستید اما بسادگی به مردم حسادت نورزید.

قهوه ای
فعال و ورزشکارید ، برای دیگران مشکل است که به شما نزدیک شوند. زمانی که متوجه میشوید نمی توانید به چیزی که میخواهید دستیابید ،‌ بسادگی تسلیم شده آنرا رها میکنید.

آبی
اتکا به نفس کمی دارید و خیلی ایرادی هستید. هنرمند هستید و دوست دارید عاشق شوید ، اما میگذارید عشقتان از دستتان برود چون در این مورد از مغزتان فرمان میگیرید نه از قلبتان.

سرمه ای
شما جذابید و عاشق زندگی خود هستید ، نسبت به همه چیز دارای احساسی قوی هستید و خیلی زود گیج میشوید زمانی که از دست شخص یا اشخاصی عصبانی می شوید برایتان مشکل است آنها را ببخشید.

سفید
شما آرزو و اهدافی در زندگی دارید زود حسادت می ورزید نسبت به دیگران متفاوت و گاهی اوقات عجیب هستید اما همه این حالت شما را دوست دارند.

کبود
احساسات شما بسادگی و ناگهانی تغییر میکند اغلب تنها هستید ، مسافرت را دوست دارید. انسان صادقی هستید ولی حرف مردم را زود باور میکنید. یافتن عشق برای شما سخت است و گمگشته عشق هستید..


+نوشته شده در پنجشنبه 21 بهمن 1389 ساعت11:24 ب.ظ توسط yalda | نظرات |

عجب زمونه ای شده!!

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد
معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجود اینکه پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد
دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم
معلم گفت: اگر حضرت یونس به بهشت نرفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید

******************************
یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد
ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد
از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟
مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده

******************************
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند
معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید : این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله
یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده


******************************
بچه‌ها درناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست
در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهید بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست


+نوشته شده در پنجشنبه 21 بهمن 1389 ساعت10:43 ب.ظ توسط yalda | قشنگ بود نه؟؟ |

*پیغام گیر تلفن منزل برخی شاعران *

فکر می کنید اگه در دوره حافظ و فردوسی و......تلفن بود اونم ازنوع منشی دار ،
منشی تلفن خونشون  چی می گفت ؟


لطفا پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید.


پیغام‌گیر حافظ


رفته‌ام بیرون من از کاشانه‌ی خود غم مخور
تا مگر بینم رخ جانانه‌ی خود غم مخور
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زان زمان کو باز گردم خانه‌ی خود غم مخور


پیغام‌گیر سعدی


از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک گر فرصتی دادی به دستم*


پیغام‌گیر فردوسی


نمی‌باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا برآید بلند آفتاب

 



پیغام‌گیر خیام


این چرخ فلک، عمر مرا داد به باد
ممنون تو‌ام که کرده‌ای از من یاد
رفتم سر کوچه، منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه، پاسخت خواهم داد

پیغام‌گیر منوچهری


از شرم، به رنگ باد باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیام، پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم


پیغام‌گیر مولانا


بهر سماع از خانه‌ام، رفتم برون، رقصان شوم
شوری برانگیزم به پا، خندان شوم، شادان شوم
برگو به من پیغام خود، هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم، جان تو را قربان شوم!

پیغام گیر بابا طاهر


تلیفون کرده ای جانم فدایت
الهی مو به قربون صدایت
چو از صحرا بیایم، نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت


پیغام‌گیر  شاعران شعر نو


افسوس می خورم،
چون زنگ میزنی،
من خانه نیستم که دهم پاسخ تو را،
بعد از صدای بوق،
برگو پیام خود،
من زود می‌رسم،
چشم انتظار باش

باعرض پوزش از شاعران وشعردوستان  
 


+نوشته شده در دوشنبه 20 دی 1389 ساعت11:42 ب.ظ توسط yalda | باحال بود نه؟؟؟ |

کاش همه می دانستند زندگی شادی نیست

شاد کردن است

زندگی قهقهه نیست

لبخند است


+نوشته شده در پنجشنبه 2 دی 1389 ساعت06:19 ب.ظ توسط yalda | نظر تو چیست؟ |

چهار شمع!!

رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن مینمایند،

هر شمع یک هفته میسوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع میسوزند،

شمعها نیز برای خود داستانی دارند.


شمع ها به آرامی می سوختند، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی.
 

 

اولی گفت: من صلح هستم!

با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد.
فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت.

سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت.

*****


دومی گفت: من ایمان هستم!

 با این وجود من هم ناچارا مدتی زیادی روشن نمی مانم،

و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم،

وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد.

*****


شمع سوم گفت: من عشق هستم!

ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم.

 مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند،

آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد.

*****

ناگهان ... پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید

و گفت: چرا خاموش شده اید؟

قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن.

*****


سپس شمع چهارم گفت:

 نترس تا زمانی که من روشن هستم میتوانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم.

من امید هستم!


کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد.
 


چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگیتان خاموش نشود.

 

 چراکه هر یک از ما می توانیم

 

با امید، ایمان، صلح و عشق

 

 را زنده نگه داریم.


+نوشته شده در چهارشنبه 1 دی 1389 ساعت12:22 ق.ظ توسط yalda | نظر تو چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |

شاعر زن میگه :

به نام خدایی که زن آفرید
حکیمانه امثال ِ من آفرید

خدایی که اول تو را از گل
و بعداً مرا از خشت آفرید!

برای من انواع گیسو و موی
برای تو قدری چمن آفرید!

مرا شکل طاووس کرد و تو را
شبیه بز و کرگدن آفرید!

به نام خدایی که اعجاز کرد
مرا مثل آهو ختن آفرید

تو را روز اول به همراه من
رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف
مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما
بلندگو به جای دهن آفرید!

وزیر و وکیل و رئیس ات نمود
مرا خانه داری خفن! آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب
شراره، پری، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر
براد پیت من را حَسَنْ آفرید!

برایم لباس عروسی کشید
و عمری مرا در کفن آفرید


پاسخ شاعر مرد:

به ‌نام خداوند مردآفرین
که بر حسن صنعش هزار آفرین

خدایی که از گِل مرا خلق کرد
چنین عاقل و بالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید
و شد نام وی احسن‌الخالقین

پس از آفرینش به من هدیه داد
مکانی درون بهشت برین

خدایی که از بس مرا خوب ساخت
ندارم نیازی به لاک، همچنین

رژ و ریمل و خط چشم و کرم
تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین

دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست
نه کار پزشک و پروتز، همین!

نداده مرا عشوه و مکر و ناز
نداده دم مشک من اشک و فین!

مرا ساده و بی‌ریا آفرید
جدا از حسادت و بی‌خشم و کین

زنی از همین سادگی سود برد
به من گفت از آن سیب قرمز بچین

من ساده چیدم از آن تک‌ درخت
و دادم به او سیب چون انگبین

چو وارد نبودم به دوز و کلک
من افتادم از آسمان بر زمین

و البته در این مرا پند بود
که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین

تو حرف زنان را از آن گوش گیر
و بیرون بده حرفشان را از این

که زن از همان بدو پیدایشت
نشسته مداوم تو را در کمین!


+نوشته شده در چهارشنبه 1 دی 1389 ساعت12:15 ق.ظ توسط yalda | باحال بود نه؟؟؟ |

 این پست رو حتما بخونید .من که کلی لذت بردم

« رابعه عدویّه »

نقل است که آن شب که رابعه در وجود آمد ، در خانه پدرش چندان جامه

نبود که او را در آن پیچند و قطره یی روغن نبود که نافش چرب کنند و چراغ

نبود - و پدر او را سه دختر بود . رابعه چهارم بود . از آن رابعه گویند - پس

عیال با او گفت که : « به فلان همسایه رو و چراغی روغن بخواه » . و پدر

رابعه عهد کرده بود که از مخلوق هیچ نخواهد . برخاست و به در خانه آن

همسایه رفت و باز آمد ، و گفت : « خفته اند ».

پس دلتنگ بخفت . و پیغمبر - علیه الصّلوة والسّلام - را به خواب دید . گفت :

« غمگین مباش ، که این دختر سیّده یی است که هفتاد هزار از امّت

من در شفاعت او خواهند بود ». پس گفت : « پیش عیسی رادان رو - که

امیر بصره است - و بگو : بدان نشان که هر شب صد بار صلوات بر من می

فرستی و شب آدینه چهارصد بار ، این شب آدینه که گذشت فراموش کردی .

کفّارت آن چهارصد دینار زر به من بده ».

پدر رابعه چون بیدار شد ، علی الصّباح ، گریان این خواب را بر کاغذی نوشت

و در سرای عیسی رادان برد . و به کسی داد تا به وی رسانید چون مطالعه

کرد ، بفرمود تا ده هزار درم به صدقه دادند ، شکرانه آن را که : « رسول از

من یاد کرده است ». . و چهارصد دینار فرمود تا به پدر رابعه دادند و گفت : «

بگویید که می خواهم تا در آیی و تو را زیارت کنم . امّا روا نمی دارم که چون

تویی با این منقبت که پیغام رسول آوری ، پیش من آیی . من خود آیم و به

محاسن ، خاک آستان تو روبم . امّا خدای بر تو که هرگاه که احتیاج افتد ،

عرضه داری ». پس پدر رابعه آن زر بیاورد و صرف می کرد .

چون رابعه بزرگ شد ، پدر و مادرش بمردند . و در بصره قحطی عظیم پیدا

شد . و خواهران متفرق شدند و رابعه به دست ظالمی افتاد . او را به چند

درم بفروخت . آن خواجه او را به رنج و مشقت ، کار می فرمود . روزی در راه

از نامحرمی بگریخت . بیفتاد و دستش بشکست . روی بر خاک نهاد و گفت :

« الهی ! غریبم و بی مادر و پدر ، و اسیرم و دست شکسته . مرا از این همه

هیچ غم نیست . الّا رضای تو می باید . تا بدانم که راضی هستی یا نه ؟ ».

آوازی شنید که « غم مخور ، فردا جاهیت خواهد بود چنان که مقرّبان

آسمان به تو نازند ».

پس رابعه به خانه رفت و دایم روزه داشتی و همه شب نماز کردی و تا روز بر

پای بودی . شبی خواجه از خواب در آمد . آوازی شنید . نگاه کرد ، رابعه را

دید در سجده که می گفت : « الهی ! تو می دانی که هوای دل من در

موافقت فرمان توست و روشنایی چشم من در خدمت درگاه تو . اگر کار به

دست من استی ، یک ساعت از خدمتت نیاسودمی . امّا تو مرا زیردست

مخلوق کرده ای . به خدمت تو ، از آن دیر می آیم ». خواجه نگاه کرد .

قندیلی دید بالای سر رابعه آویخته ، معلق بی سلسله یی و همه خانه نور

گرفته . برخاست و با خود گفت : « او را به بندگی نتوان داشت ». پس رابعه

را گفت : « تو را آزاد کردم اگر اینجا باشی ، ما همه خدمت تو کنیم ، و اگر

نمی خواهی ، هر جا که خاطر توست می رو ! ».

رابعه دستوری خواست و برفت و به عبادت مشغول شد . گویند که در

شبانروزی هزار رکعت نماز کردی . و گاه گاه به مجلس حسن بصری رفتی . و

گروهی گویند که در مطربی افتاد و باز توبه کرد و در خرابه یی ساکن شد .

بعد از آن صومعه یی کرد و مدّتی آنجا عبادت کرد . بعد از آن عزم حج کرد و به

بادیه رفت . خری داشت که رخت بر وی نهاده بود . در میان بادیه بمرد . اهل

قافله گفتند : « ما رخت تو برداریم ». گفت : « من به توکّل شما نیامده ام ،

بروید ! ». قافله برفت . رابعه گفت : « الهی ! پادشاهان چنین کنند با عورتی

عاجز ؟ مرا به خانه خود خواندی ، پس در میان راه ، خر میراندی ، و مرا در

بیابان تنها بگذاشتی ؟ » در حال خر برخاست . رابعه بار بر نهاد و برفت .

راوی گفت : بعد از مدّتی آن خرک را دیدم که می فروختند .

و رابعه چون به مکّه می رفت ، در بادیه روزی چند بماند ، گفت : « الهی !

دلم بگرفت . کجا می روم ؟ - من کلوخی ، آن خانه سنگی - مرا تو می باید

» . حق تعالی بی واسطه به دلش خطاب کرد که « ای رابعه! در خون هجده

هزار عالم می شوی ! ندیدی که موسی دیدارخواست،چند ذرّه تجلّی بر

کوه افکندم،کوه چهل پاره شد؟».

نقل است که وقتی دیگر به مکّه می رفت . در میان بادیه کعبه را دید که به

استقبال او آمده بود . رابعه گفت : « مرا ربّ البیت می باید.کعبه راچه کنم؟

مرا استطاعت کعبه نیست . به جمال کعبه چه شادی ؟مرا استقبال مَنَ

تقرّبَ الیَ شبراً تقرّبتُ الیه ذراعاً می باید . کعبه را چه بینم ؟ ».

نقل است که ابراهیم ادهم چهادره سال سلوک کرد تا به کعبه رسید و

گفت : « دیگران این بادیه به قدم رفتند ، من به دیده روم ». دو رکعت نماز می

کرد و قدمی می نهاد . چون به مکّه رسید ، خانه را باز ندید . گفت : « آه !

چه حادثه است ؟ مگر چشم مرا خللی رسیه است ؟ ». هاتفی آواز داد که :

« چشم تو را هیچ خللی نیست . امّا کعبه به استقبال ضعیفه یی

رفته است ، که روی در اینجا دارد ».

ابراهیم از غیرت بخروشید . گفت : « که باشد این ؟ ». تا رابعه را دید که

می آمد ، عصا زنان . کعبه به مقام خود باز رفت . ابراهیم گفت : « ای رابعه

این چه شور و کار و بار است که در جهان افگنده ای ؟ ». رابعه گفت : « تو

شور در جهان افگنده ای که چهارده سال درنگ کرده ای تا به خانه رسیده ای

». ابراهیم گفت : « بلی ! چهارده سال در نماز بادیه را قطع کردم ». رابعه

گفت : « تو در نماز قطع کردی و من در نیاز ». پس حج بگذارد و زار بگریست و

گفت : « الهی ! تو ، هم بر حج وعده نیک داده ای و هم بر مصیبت . اکنون

اگر حجّم قبول نیست بزرگ مصیبتی است . ثواب مصیبتم کو ؟ ». پس به

بصره آمد ، تا دیگر سال . پس گفت : « اگر پار کعبه به استقبال من آمد ،

امسال من استقبال کعبه کنم ».

چون وقت در آمد - شیخ ابو علی فارمدی نقل کند - که روی به بادیه نهاد و

هفت سال به پهلو می گردید تا به عرفات رسید . هاتفی آواز داد که : « ای

مدّعیه ! چه طلب است که دامن تو گرفته است ؟ اگر می خواهی تا یک

تجلّی کنم که در حال بگدازی ! ». گفت : « یا ربّ العزّة ! رابعه را بدین درجه

سرمایه نیست . امّا نقطه فقر می خواهم ».

ندا آمد که : « ای رابعه ! فقر ، خشک سال قهرِ ماست ، که بر راه مردان

نهاده ایم . چون سر یک موی بیش نمانده باشد که به حضرت وصال ما خواهد

رسید ، کار برگردد و به فراق بدل شود . و تو هنوز در هفتاد حجابی از روزگار

خود . تا از تحت این همه بیرون نیایی و قدم در راه ما ننهی و این هفتاد مقام

نگذاری ، حدیثِ فقر ما نتوانی کرد . و اگر نه برنگر ! ».

رابعه برنگریست . دریایی خون دید در هوا معلّق . هاتفی آواز داد که : «
خون دل عاشقان

ماست که به طلب وصال ما آمده اند و در منزل اوّل فرو شده اند ، که نام و

نشان ایشان در دو عالم از هیچ مقام بر نیامد ». رابعه گفت : « یا ربّ العزّة !

یک صفت از دولت ایشان به من نمای ». در حال عذر زنانش پیدا شد . هاتفی

آواز داد که : « مقام اوّل ایشان این است که هفت سال به پهلو روند ، تا در

راه ما کلوخی را زیارت کنند ، چون نزدیک آن کلوخ رسند ، هم به علّت ایشان

، راه به ایشان فرو بندند  ».

رابعه تافته شد . گفت : « خداوندا ! مرا در خانه خود نمی گذاری . و نه در

خانه خودم می گذاری ، تا به بصره بنشینم . یا در بصره به خانه خودم بگذار ،

یا در مکّه به خانه خودم آر . اوّل به خانه سر فرو نمی آوردم ، تو را می

خواستم . اکنون خود شایستگی خانه تو ندارم ». این بگفت و بازگشت و باز

بصره آمد و در صومعه معتکف شد .

منبع:متافیزیک و ماوراء


+نوشته شده در شنبه 20 آذر 1389 ساعت10:31 ب.ظ توسط yalda | بگو آنچه در دل داری |

جنگجویی از استادش پرسید: «بهترین شمشیرزن كیست؟»
استادش پاسخ داد: «به دشت كنار صومعه برو. سنگی آنجاست. به آن سنگ توهین كن.»
شاگرد گفت: «اما چرا باید این كار را بكنم؟ سنگ پاسخ نمی دهد.»
استاد گفت: «خوب با شمشیرت به آن حمله كن.»
شاگرد پاسخ داد: «این كار را هم نمی كنم. شمشیرم می شكند و اگر با دست هایم به آن حمله كنم، انگشتانم زخمی می شوند و هیچ اثری روی سنگ نمی گذارد. من این را نپرسیدم. پرسیدم بهترین شمشیرزن كیست؟»
استاد پاسخ داد: «بهترین شمشیرزن، به آن سنگ می ماند، بی آنكه شمشیرش را از غلاف بیرون بكشد، نشان می دهد كه هیچ كس نمی تواند بر او غلبه كند.»


+نوشته شده در چهارشنبه 10 آذر 1389 ساعت02:56 ب.ظ توسط yalda | هرچی میخوای بگو |

خیلی خوشگلی

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.

- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.

- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...


+نوشته شده در دوشنبه 8 آذر 1389 ساعت09:38 ب.ظ توسط yalda | نظرات |

افسر راهنمائی یه آقایی رو به علت سرعت غیرمجاز نگه می داره.
افسر-می شه گواهینامه تون رو ببینم؟
راننده-گواهینامه ندارم .بعد از پنجمین تخلفم باطلش کردن.
افسر-میشه کارت ماشینتون رو ببینم؟
-این ماشین من نیست ! من این ماشینو دزدیده ام !!!
-این ماشین دزدیه؟
- آره همینطوره ولی بذار یه کم فکر کنم !فکر کنم وقتی داشتم تفنگم رو می ذاشتم تو داشبورد کارت ماشین صاحبش رو دیدم!
-یعنی تو داشبورد یه تفنگ هست؟
- بله .همون تفنگی که باهاش خانم صاحب ماشین رو کشتم و بعدش هم جنازه اش رو گذاشتم تو صندوق عقب .
--یه جسد تو صندوق عقب ماشینه ؟
بله قربان همینطوره!!!

با شنیدن این حرف افسر سریعا با مافوقش (سروان )تماس می گیره.طولی نمی کشه که ماشینهای پلیس ماشین مرد رو محاصره می کنن و سروان برای حل این قضیه پیچیده به پیش مرد می آد.
سروان:-ببخشید آقا میشه گواهینامه تون رو ببینم ؟
مرد:- بله بفرمائید !!
گواهینامه مرد کاملا صحیح بود!
سروان:-این ماشین مال کیه؟
مرد:-مال خودمه جناب سروان .اینم کارتش !
اوراق ماشین درست بود و ماشین مال خود مرد بود!
- میشه خیلی آروم داشبورد رو باز کنی تا ببینم تفنگی تو اون هست یا نه؟
- البته جناب سروان ولی مطمئن باشین که تفنگی اون تو نیست !!
واقعا هم هیچ تفنگی اون تو نبود !
- میشه صندوق عقب رو بزنین بالا .به من گفتن که یه جسد اون تویه !!
- ایرادی نداره
مرد در صندوق عقب رو باز می کنه و صد البته که جسدی اون تو نیست !!!
سروان:- من که سر در نمی آرم .افسری که جلوی شما رو گرفته به من گفت که شما گواهینامه ندارین،این ماشین رو دزدیدین ،تو داشبوردتون یه تفنگ دارین و یه جسد هم تو صندوق عقبتونه !!!
مرد:- عجب !!! ، شرط می بندم که این دروغگو به شما گفته که من تند هم می رفتم.


+نوشته شده در دوشنبه 8 آذر 1389 ساعت09:30 ب.ظ توسط yalda | نظرات |